نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بهرام اردبیلی

     

بهم پيوستن تارهايي براي آن كه آواز بخواني
«پيشكش به دختران ژوپيتر»


برهما گفت :
خاطره هايم شنا كنان
به كناره ي ذهنم باز گشتند
زمان
ميوه ي تنهايي ام را
در جنگل تيغه ها
حراج خواهد كرد
من به حلقه ي آتش
سكندري خورده ام
تا اين زمان فلزي بگذرد
من مي نشينم
كنار اين جاري
به تماشا ي آتش و دود
و شيار سبز مرطوبي كه تويي .
يك بُعد جهان
از ميان رفته است
صبح روز بعد
من و سرگردان استوايي
كه از كوره ي آسمان
برف مي خواهد
تا سپيد را بر رنگها بيفزايد
زمان را در بيشه گم كرديم و
لوتوس را يافتيم
كفشهاي ما در آستانه ي بهار كج شد
كجاست خيزران من
تا بگذرم
از كشيدگي ي مضرس ماران
رها كن اين بنفش براق
پيراهن عثمان را
كه عشق ترا
باران كرد و بر خاك نشاند
دريغ از دوران كودكي
كه برگ سپيدار
مهربانتر از خاك زير پايم مي بود
سرنيزه هاي چوبي
خون را
به پيراهن شب مي پاشند
پنجره
تيرگي را گم مي كند
و حرير آسمان
با حسادت عاشقانه
بر دريچه آويخته است
گوئي مدام
در حال دويدن زندگي كرده ايم
در همهمه ي سوگوار شب
خانه ي بي سقف شمايلها
سنت فراموش شده اي را
بيدار مي كند
و پرنده ي گم شد اي
در قلب شيشه اي شاخه اي
آواز تنهايي مي خواند
چه خوب شد
كلمات مجرد را
در ميهماني ساده ي آن بيمارستان جا گذاشتم
پيچك پير
پاييز را
از بام خانه
پايين مي آورد
و رهگذري
ياس اشكها را
از باغ چشمهايش
با دستهاي انتظار
مي چيند .
اي رهگذر
اگر آواز بخواني
چندا ن خواهم گريست
كه تشنگي ي بهار
ميوه ي رسيده ي تابستان باشد
فصلي را كه گم شد
در خواب پروانه ها بايد جست
فانوس را
به ساقه ي سنجد بسپار
درآمدئشت را بستان
شب قطبي بيدار است
تا تو را بخواباند
اگر در تو آسماني بود
مي توانستم
شهاب دستانت را
به تو باز گردانم
مرا
تنهاتر بگذار اي برهنه ي آلوده
اين ويران را
نه هواي نگين قدمهاست
و نه سوداي دهليزهاي لايه دار
كه سوختن آرام مشعلها را
به تماشا
بنشيند
در زواياي اين بعد از ظهر
كسي مرا به نام مي خواند
از نفس حريص افتاب
تابستان در باغ مي گذرد
مرا بخوابان
در گاهواره ي قايقت
كه ديگر
در قلب سنگينم
حسرت مرگ قو را
به تيشه ها بسپارم
هنگاميكه در تابوت رود ارس
فرياد مي زدم
آفتاب ورق نخورده بود
آن زمان كه
اسفنج خونين ماه
بالا مي آيد
من بر قشر سرد ستاره اي
خاموش مي روم
نگاه مي كنم
عادل ترين سردار تاريخ
از ويرانه ها باز مي گردد
روزي كه
به هيأت شمشادي در آمدم
گم مي شوم
در ازدحام ميدان
و در ميان فاتحين تاريخ
با لهجه هاي گوناگون
تا خون مرجاني من
لطافت لبهايت را
در خشونت تصميم سرداري
پنهان مي كند
من
جز درد دندان
همه چيز را تحمل كرده ام
آسمان وطنم
از زخمي خونين است
كه مي تواني
با ذره هاي آن
گونه هايت را
دوست بداري
جدايي
هنگامي كه
نفسهاي باكره ات
در مدار روح گلوله مخدوش مي شود
به ياد آر كه
قلب سنگي ي من
در اقصاي فرياد تو مي تپد
آواز سبز دستت
بهار را بيدار كرده است
تا من در ابديت زنبق ها
از چشمهاي تاريكت
عبور كنم
كجا مي بري خون مرا
اي بستر آشفته
اي ارس!
اي خجسته گذرا !
من از آرامش سبز درختان مي آيم
آنجا كه
تبرها نيز رؤيايي سبز دارند

برهماگفت :
بهم پيوستم
تارهايي
براي آن كه آواز بخواني
م
ت
م
ا
چيزي نمانده كه ق
يكسان شود
ر
ا
د
ي
پ
با اين س

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبهرام اردبيلی

لینک
چهارشنبه، 19 فروردین، 1383 -

     

لوح اول (به فيروز ناجي ) ا




هميشه رازي بزرگ
در بشقابي سپيد
به ما تعارف مي شود

جزيره
نگين در ياها
مرده اند جانوران بلو ط رنگ
و در مه و دو د كوهساران
تپه يي بر من معلوم است

رازي بزرگ
از دُم اين ماهي ي در آب
جدا مي شود
تمام عالميان بر من معلوم است
و رفتار نگين
كه همه ي معلومان را سبز مي كند و
در خود مي تند

آبها
راز بزرگ ما
و تو در گلوي آب
خفته مي ميري
------------------------------------
لوح دوم
(به علي بودات )



آتش ِكورسو_زن
در خيمه هاي بنفش
مي شود كه بگوئيم
سالها خاموش خواهيم بود
و به لبخندي خيره مي شويم
مي شودكه بگوييم
سنگهاي رنگ به باد داده
معناي ما را دارند
زنانگي آشكار ست
در قيامت ماه
و كبود گونه و بنفش
همچنان كه ما
پيرانه مي خنديم
ما را سنگسار مي كند
تنها توكبود مي شود
و ما
بي تو باز مي گرديم
به آخور خيمه

_________________________
لوح چهارم
(به هوشنگ چهار لنگي )



به آمد او در كدام است
سبز يا سايه
نور هاي قرمز
پايان گرفته اند
و معنا ندارد
طرح لبانش
مي رود آهسته و لرزان
به آب دادن گوسپندان
اما اين باد نام دارد و ازجنس ديگرست
رنگ ماتم اضحي
به آمدِ ما در چيست
به آمدِ او در كدام
كوتاه كنم اين مرگ
كه تا مژه برهم زدم
صاعقه بر او زد
________________________

لوح پنجم
( به حميد عرفان )



فراق بالي براي نشستن
اينگونه كه تو مي مردي
كركسي
نشسته بر لا شه ي همزاد
آيا اينگونه زيباست روز و شب
مي نشيني و جدا مي كني
ماه دلبخواه ؟
مي شناسمت
به باديه هاي خاموش
يادبودي اگر هست
دامن آب و آتشند
در بال فرشتگان
مي بينمت
اي نوباوه ي جنگلها
در باد
بي پروا
كه مي تركاند
بن هر چيزي را
كركس صحرا ها
______________________

لوح هفتم
( به مهري فروتن )




لاشخو راني كه
بر گهواره ها گمارده ايم

اژدهاي بي گردن
در سوزن رود مي پلكد
تمام جانوراني كه
از آب مي خشكند
به سايه ي ديواري
به خواب رفته اند
كودك
با قنداق پشت گلي
گاهواره
به قارچهاي مهلك مي نشيند
به خواب رفته اند
دايگان فرشتگان
در پر در ناها
به زمستاني
دور مي شود از گهواره
تا خواب در ناها را
بيا لايد
______________________________

لوح نهم
( به بيژن الهي )



بر آمداز آتش سنگ
از عرياني ي باد و زمين
خاكستر پنهان
حلزوني از آهن فراهم ساخت
بي سرو دم
كه رخشان بود
به روزان دراز و كمش
وراي سپيديش را
چرخ نخورد
و به نز ديكترين فاصله
گم گشت يادگار

 


 

ذوذنبی بر خاک

 

همسرم !
این دعا و قسم را که سخت ناخواناست
به گردن اسبی بیاویز
که بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت .
اسبی به هیات انسان
به هیبت بهمنی در سهند .

اردیبهشت است
قتال ترین ماه منظومه شمسی
فرو بند درها را ای بیوه سی ساله
اسب نبی در قریبان
شیهه می کشد و بی مرکوب ،
در کمند سواره نظام است .

شام
دیگران را فطیر و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان

ماه درشت خوب
دری که به لطف باد – باز و بسته می شود .
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است ...

برنوی روسی
سکوت قریبان را نشانه می گیرد
و نبی در ذهن شاعر
نشسته برباد و برارس می تازد .

• ذوذنب : ستاره دنباله دار

لینک
دوشنبه، 3 فروردین، 1383 -

   بهرام اردبيلی   

٬

۱

سوار

باخنجری از ابريشم

عاج ؛ پيچيده بر ترمه ی برفی

شمشادی که بلند نيست ؛ مطول است.

۲

بی گمان

 تو برای مداوای انزوای من

مر گ را بايد در استوائی قاره ی آفتاب

که مشرق نوبنيادش را

از تکان کتف های گندمگون من

                          خواهد شناخت

از عزيمت خود شرمگين کنی .

۳

نه نه نه

تو تنها اقا قيای يادبود منی

که بخاطر مزار نروئيده ای

۴

تابوتی از مفرق

که در باران ها زنگ نمی زند وبر شانه ها

به سبکی ی ستاره ی روستازاده ست.

در فرصت اين شمشاد

                          تشيع می شود

و با صفير خاموش چشمی

مثلث تنهائيم بهم می ريزد.

لینک
دوشنبه، 4 اسفند، 1382 -

     

بازگشت به سايت پيدا

٬

بر انداختن درخت 

در جنگل طلاجو

٬٬٬

آنکه می سوخت

آبگير مهيا

آن که سبزی ش

شعله گرفته بود 

 تازه   و   تر

 با صخره 

 حسی کشيده می شد

از سکوی پيدايی نور 

از آنکه زبانه ی نم

 در تن چوب ماجرايی بود

 از آن که پيکرش را به تبر ميزدم

از مچهاش

جرقه نبود

تراشه ی چوب ِتری بودکه

هر چه تبر ميزدم

به مچهايش سفيد تر می زد

از بلندی هاش 

هوای خود را به سقوط 

چه سهل می کرد

تن از من

به رفتار سنگ مرده می مانست    

در بلندترين حلقه ی  آتش  

نم که پشنگ می زد

 تيغه بر مچش می پيچيد

 تا من از استواری اش دانستم

خواهد افتاد گرفتار 

 به مرگی

ازمرگ های هزاران سنگ  

افتاده به ساحل ناگوار تلا طم.

پس شعله پشنگ می زند از نم 

و خر چنگها که طلسم شان 

دَوَران ِسر گيجه است

بر منفذ های آبله گون سنگ های مرده ؛

افتاده به ساحل آب و تلاطم 

                               ٬

مرا می بايدم جدا افتاد

با برگهای سبز بهم مانند

تراشه هايی که بايدم شعله زند

به خاکستری سبک از گُر گر فتنم

عين نيمرخ افتاده باشد

برگی از درخت 

و نيمرخی که به معراج می رود 

به رخساره ی باد

که مجال افتادنش در طلسم سنگ سياه

چه سهل می افتد

زبانه به گودی آبله ها

جا نمی شود از تقصير

و در ين ديدن از همه ديدنی ها

سنگ مرده ـ افتاده

شعله ای کشيده بر تراشه پران

                        ٬

وآن که شنيده می شود از نيمرخش

دانه دانه آبله می گيرد

آن که خطی ديگر بر خاک می افتد

با لهجه ی آسوده ی افتادن

و سينه ی بازآسمان

که معنا ندارد در آبگيری تنگ

٬دو شعراز

نمايش آسان

۱

تو تاخت می زدی ـ 

ای کودک

بوييده می شدی به ـ

کنار

وراهِ مرغزاران ِقهوه يی

به سان همان علف

به سان همان صحرای باز گردنده

٬

مثل اين است که بالای شبی

                     اين چنين داشته باشی به کنار

                    و زرد گلوبند تورا نداشته باشی

نادانی و بانوی بلندی که مرا دوست می داشت

و هميشه در آمد وشد ِشب

می نشست و سايه های مرا می جست

و من با سن کوتاهم از او شرم عشق می آموختم

٬

و آنچه آسان است

رسيدن شب بود به خانه ی ما

کشيده می شدم آنگاه

                     بانو دل ِرميد ه يی داشت.

۲

اه ای نشستن ِزيبا

مرالان برای هراسيدن

سبزی ِآب را می جويند

تو کيستی که وثاق ِمرا

يشم ِسراسيمه کرده ای

٬

هراس در گفتگوی ما روزانه ست

وقتی که تو می مرگی يا

من بر آبم

همين .

٬چارشعربا سه نقطه...

سر بر د ر ِ  شبی به همين رنگ

نظاره می کنم

بدرِبی بدنت را ماه

٬

چرا گريه مرا در نمی بَرَد

به من بگوتويی که مردمکی

برای پرهيز ِاز عشق

رنگهای همنشين لبانت

در افسون آخرين اجاق می سوزد

من که کوره يی سرد برزَبَر دارم

دشت را می خواهم

تفته بر آهوی نافه ی  تو

که بستن دهان گُلی در مُشت

گفتگوی بی هوده ست

٬

عشق جذر ومدی ندارد

نه سمندری در آب

نه ماهيان در آتش شن

تو را می خواهم و لبخند تورا در قديم ختن

مکان مرغی چون ابراهيم را

که خاموشی از آن سنگِ رايگان است

تا بگاه

مشت بسته بر سينه بکوبد

و عکس هفت هيولا ی بی بدن

در چشمه بيفتد از سر تقصير .

...

پس ِمرگ ِ ما چونست

که حسی تباه می يابد

ای دل ِرويا به رسم جامه دران ؟

٬

نيلوفر برهنه و سست است

اين در ِ  وامانده بر فتوح

اين مرغزار ِ  منادی های خزان

که مرا وتو را صيد می کند

هيچ نمانده به بيشه ی تَر دامن

هيچ نجنبد جلال در يايی ش

مگر سامانی از گل سرخ زمين

آتش ارکان غو لها

که با خصم ِ دُهُل

چه کلا هی چه پرچ شمشيری ؟

...

از آن راهِ ناميده به سرگردانی

زمانی بادِ بهشت می گذرد

وز پی ما جان عريان ِ گلهای بلخ

با رويش نارنجی

که آنجا در سايه گير ِ تپه ی جانوران ِ حفره يی

سرخ می زنند و مخمل يکدست

 

و پيش روی دخترکان

 گمان نمی کنم آن لب و بستن

 

در آن دامنه او خيمه زده

او که خيل آزادی مهلکی را پشته می کند

و خار جانش به هرزه ی باد می خلد

 

همگان پراکنده اند

خيلی ش در ابديتی وحشی

در سَرْْ  آشيان ها   و 

 حفره ی گام ِجانوران

دسته يی ش 

پشته به دوش دختر نارنجی 

او که پياده وجين می کند 

پياده فرو می رود در مخمل سرخ 

٬

دراز زمانی از گذشتن باد می گذرد 

همگان فراهم آمده اند 

و گاهواره شبوی غروب 

در پشت منظم دخترک می جنبد 

...   

آهخته بر جوانی يک پيکر

از بيمناک عمر

تمثال اين همه مرغ

 

موج مخوف با سايه ای از پَر پَر  

يگانه رشادتش می شکند

و تنی چندْ شمردنی

آيين دفن آنها را

در خامه ی شاعران می نشانند

موج به اعماق می کشد

ميان ِ  پشيمانش را

و کاتب از ظفر می ماند .

-----------------------------------بهراماردبيلی۱۳۵۴----------

 

لینک
سه‌شنبه، 28 بهمن، 1382 -